تبليغاتX
جاده ای تا بینهایت

بعد از حادثه یازدهم سپتامبر که منجر به فروریختن برج های دو قلوی معروف آمریکا شد ، یک شرکت از بازماندگان شرکت های دیگری که از این حادثه جان سالم به در برده بودند خواست تا  از فضای در دسترس شرکت آنها استفاده کنند.

 

در صبح روز ملاقات مدیر واحد امنیت داستان زنده ماندن این افراد را برای بقیه نقل کرد و همه این داستان ها در یک چیز مشترک بودند و آن اتفاقات کوچک بود:

 

 چیزهای کوچک



 - مدیر شرکت آن روز نتوانست به برج برسد چرا که روز اول کودکستان پسرش بود.و باید شخصا در کودکستان حضور می یافت.

 

 - همکار دیگر زنده ماند چون نوبت او بود که برای بقیه شیرینی دونات بخرد.
 

 - یکی از خانم ها دیرش شد چون ساعت زنگدارش سر وقت زنگ نزد!

 

- یکی دیگر دیر کرد چون در تصادفی که در اتوبان نیوجرسی رخ داده بود گیر افتاد

 
- یکی دیگر نتوانست به اتوبوس برسد.

 
- یکی دیگر غذا روی لباسش ریخته بود و به خاطر تعویض لباس تاخیر کرد.  
 

- اتومبیل یکی دیگر روشن نشده بود.

 - دیگری درست موقع خروج از منزل به خاطر زنگ تلفن مجبور شده بود برگردد.  

- بعدی بچه اش تاخیر کرده بود و نتوانسته بود سروقت حاضر شود.

 

- شخص دیگر تاکسی گیرش نیامده بود.

 

- و یکی که مرا تحت تاثیر قرار داده بود کسی بود که آن روز صبح یک جفت کفش نو خریده بود و با وسایل مختلف سعی کرد به موقع سرکار حاضر شود. اما قبل از اینکه به برج ها برسد روی پایش تاول زده بود و به همین خاطر کنار یک داروخانه  ایستاد تا یک چسب زخم بخرد.و به همین خاطر زنده ماند!

 

 به همین خاطر هر وقت در ترافیک گیر می افتم ، آسانسوری را از دست می دهم، مجبور برگردم تا تلفنی را ، جواب دهم... و همه چیزهای کوچکی که آزارم می دهد.با خودم فکر می کنم که خدا می خواهد در این لحظه من زنده بمانم.

+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 و ساعت 20:0 |

بله درست شنیدید !!!

طرح هدفمندی رایانه ها به مجلس ارائه شد.

چند وقتی بود که از کمبود جا روی هارد لپ تاپم گله مند بودم و خوب چاره ای هم نداشتم جز اینکه بسوزم و بسازم و یا اینکه یکم هزینه کنم و برم یک هارد با ظرفیت بالاتر برای لپ تاپم بخرم .ولی خوب آدم زورش میاد 50-60 هزار تومان بده برای یک هارد لپ تاپ.

ولی خوب بلاخره دل رو به دریا زدم و به جای خرید هارد لپ تاپ جدید طرح هدفمند کردن رایانه ها رو به مجلس ارائه کردم، که به موجب این طرح بجای اینکه پول بدم و برم یک هارد لپ تاپ بخرم سعی می کنم که مطالب روی هاردم رو دسته بندی و منظم کنم و مطالبی که ضروری نیست حذف کنم و مطالبی هم که خیلی ضروری نیست رو بریزم روی DVD و بایگانی کنم . در ابتدا رئیس مجلس که خودم باشم با  طرح مخالف کردم دلیلش هم این بود که بعدش باید مشخص می شد که پول ناشی از هدف مند کردن رایانه ها به حساب کجا باید واریز بشه. من معتقد بودم که این پول باید به حساب کیف جیبیم واریز بشه تا بتونم با خرج کردن مرهمی بر زخم های این دل بگذارم و تا مدتی دلی از عزا دربیارم ولی رئیس مجلس می گفت که این پول رو باید بندازی توی قلک .خلاصه اول بین من و رئیس مجلس که خودم باشم درگیری بود  ولی در نهایت قرار شد که این پول در قلک نگه داری بشه ولی من هر وقت خواستم برش دارم و خرجش کنم. ( مفهوم قلک رو هم فهمیدم) . و بلاخره این طرح به مجلس ارائه شد و تنها نماینده مجلس که باز هم خودم باشم اگر چه در ابتدا مخالف بودند ولی در نهایت با وعده یک عدد شکلات نظر خود را تغییر دادند و طرح با کسب 100٪ آرا تصویب شد.

به سلامی ان اشإ ا...

 

پاورقی :

1- اعتراف می کنم که تصمیم شایسته و به جایی بود. چون الان یک درایوم رو که مرتب کردم کلی جای خالی ایجاد شد و اطلاعاتم هم سروسامان گرفت.

2- یک بخش دیگه به وبلاگ اضافه کردم به اسم هویجوری و دلیلش هم اینه که : هویجوری. :)

3- یک روز از یک خرگوش می پرسند تو چرا همش هویج میخوری؟؟؟

خرگوشه می گه : هویجوری !!!   :)

+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه بیستم آبان 1388 و ساعت 23:28 |


يک سخنران معروف در مجلسي که دويست نفر در آن حضور داشتند،يک اسکناس بيست دلاري را از جيبش بيرون آورد و پرسيد:چه کسي مايل است اين اسکناس را داشته باشد؟
دست همه حاضرين بالا رفت.
سخنران گفت:بسيار خوب من اين اسکناس را به يکي از شما خواهم داد ولي قبل ازآن مي خواهم کاري بکنم.
و سپس در برابر نگاه هاي متعجب،اسکناس را مچاله کرد و باز پرسيد:چه کسي هنوز مايل است اين اسکناس را داشته باشد؟و باز دست همه حاضرين بالا رفت.

اين بار مرد،اسکناس مچاله شده را به زمين امداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روي زمين کشيد.بعد اسکناس را برداشت و پرسيد: خوب،حالا چه کسي حاضر است صاحب اين اسکناس شود؟
باز دست همه بالا رفت.
سخنران گفت:دوستان،با اين بلاهايي که من سر اسکناس آوردم،از ارزش آن چيزي کم نشد و همه شما خواهان آن هستيد.و ادامه داد:در زندگي واقعي هم همينطور است،ما در بسياري موارد با تصميماتي که مي گيريم يا با مشکلاتي که روبرو مي شويم،خم مي شويم،مچاله مي شويم،خاک آلود مي شويم و احساس مي کنيم که ديگر پشيزي ارزش نداريم،ولي اينگونه نيست و صرف نظر از اينکه چه بلايي سرمان آمده است،هرگز ارزش خود را از دست نمي دهيم وهنوز هم براي افرادي که دوستمان دارند،آدم پر ارزشي هستيم.


با تشکر از دوست خوبم. میم عزیز.
+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 و ساعت 22:23 |


نگو وقت نداری . تو دقیقا همان تعداد ساعت در روز را در اختیار داری که پاستور ٬ میکل آنژ ٬ مادر ترزا ٬ لئوناردو داوینچی و آلبرت انیشتن در اختیار داشتند . عمل کردن به یک ایده خوب را به تعویق نینداز . دیگران هم به این فرصت ها فکر کرده اند اما موفقیت سراغ کسی می آید که پیش از دیگران دست به عمل بزند.

 

 نکته های کوچک زندگی از اچ جکسون براون



+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت 23:47 |


ویلما بیستمین فرزند از 22 فرزند خانم و آقای رادلف بود که نابهنگام ، فقط با 4.5 پوند (454 گرم) وزن و نارس و بسیار ضعیف به دنیا آمد.به همین دلیل مادر ویلما وقتش به مدت چند سال صرف پرستاری از ویلما برای بهبود بیماریهای پی در پی  اش  از قبیل سرخک،اریون،مخملک،آبله مرغان و دوبار ذات الریه کرد و چون آنها بسیار فقیر بودند اینکار را در خانه انجام می داد.اما سرانجام   زمانی که متوجه شد ساق پای ویلما بسیار  ضعیف و بدشکل شده است مجبور شد او را به دکتر ببرد.به او گفته شد که دخترش فلج اطفال دارد.نوعی بیماری فلج که درمانی ندارد.دکتر به خانم رادلف گفت ویلما هرگز نمی تواند راه برود.اما خانم رادلف در مورد ویلما تسلیم نشد.

 

"دكتر ها به من گفتند كه هيچ گاه راه نمي روم، اما مادرم گفت كه من راه مي روم و من حرف مادرم را باور كردم".

 

او دریافت که دخترش می تواند در کالج پزشکی سیاه پوستان دانشگاه Fisk در شهر Nashville درمان شود.اگر چه تا آنجا50 مایل راه بود،مادر ویلما او را دوبار در هفته به مدت دو سال به آنجا می برد، تا زمانی که او قادر شد با کمک یک تسمه فلزی به نام بریس راه برود .سپس دکتر به خانم رادلف یاد داد که چگونه تمرین های فیزیوتراپی را در خانه انجام دهد.همه برادارها و خواهرهایش هم کمک می کردند و هر کاری برای تشویق او میکردند تا قوی بماند و سخت تلاش کند تا بهتر شود.سرانجام در سن 12 سالگی او توانست بطور معمولی راه برود،بدون عصا، بریس،و کفش های مخصوص.و بعد از آن بود که او تصمیم گرفت یک قهرمان بشود.


زندگی ویلما رادلف یک داستان در باره موفقیت در مقابل نابرابری هاست.اولین دستاورد او زنده ماندن و بهتر شدن بود.در دبیرستان او در ابتدا یک ستاره بسکتبال شد،کسی که رکورد امتیازات را شکست و تیمش را به قهرمانی ایالت رساند.سپس به یک دونده تبدیل شد.وبه اولین مسابقات المپیکش در سال 1956 در سن 16 سالگی رفت.او یک مدال برنز در دوی امدادی بدست آورد. و در هفتم سپتامبر 1960 در روم،ویلما اولین زن آمریکایی شد که 3 مدال طلا را در یک المپیک برد.او در 100 متر با مانع، 200 متر با مانع، و 400 متر امدادی مدال طلا کسب کرد.

 

 در حالي كه به او گفته بودند که هيچ وقت نمي تواند راه برود.

+ نوشته شده توسط احسان در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 و ساعت 11:56 |

پادشاهی که بر یک کشور بزرگ حکومت می کرد ولی باز هم از زندگی خود راضی نبود اما خودش نیز علت را نمی دانست !
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد و هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد ، صدای ترانه ای را شنید و متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد ...پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید : چرا اینقدر شاد هستی ؟ 
آشپز جواب داد : قربان ، من فقط یک آشپز هستم و تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم ؛ ما خانه حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم ؛ بدین سبب من راضی و خوشحال هستم ... 
پس از شنیدن سخن آشپز ، پادشاه با وزیر در این مورد صحبت کرد و وزیر به پادشاه گفت : قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست ! اگر او به این گروه نپیوندد ، نشانگر آن است که مرد خوشبختی است ! 
پادشاه با تعجب پرسید : گروه 99 چیست ؟!!
وزیر جواب داد : اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست ، باید این کار انجام دهید : یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید و به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست ...! 
پادشاه بر اساس حرفهای وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند ...آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید ، با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد و با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت !!!
آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد : 99 سکه ؟!!
آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است و بارها طلاها را شمرد ، ولی واقعا 99 سکه بود !
او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست و فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد : اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد ، اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد ... 
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند !تا دیروقت کار کرد ، به همین دلیل صبح ­روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند ...
آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند و فقط تا حد توان کار می کرد .
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از وزیر پرسید ؟! 
وزیر جواب داد : قربان ، این آشپز رسما به عضویت گروه 99 درآمد!

اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند : آنان زیاد دارند اما راضی نیستند ، تا آخرین حد توان کار می کنند تا بیشتر بدست آورند ، می خواهند هر چه زودتر
" یکصد " سکه را از آن خود کنند و این علت اصلی نگرانی ها و آلام آنان است ...

+ نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 و ساعت 18:35 |
امروز توی سایت خبرگزاری تابناک یک عنوان نظرم رو جلب کرد.
تصاوير جالبی از دو پرستو در آشيانه...

از دیدن این تصاویر بسیار لذت بردم.پس شما رو هم در این لذت سهیم می کنم.



برای دیدن بقیه عکس ها و توضیحات روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 و ساعت 10:0 |



 

مردان بزرگ به دنیا نمی آیند . ساخته می شوند.



+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 18:18 |

خیلی از مردم می پرسن که  نقش اونها در روند خلقت چی هست؟ و نقش جهان هستی در اون چیه ؟

بیاید برای یک لحظه به این نگاه کنیم، بیاید از علاءالدین و چراغ جادو برای این کار استفاده بکنیم.

حتما یکبار اون رو شنیدید.می دونید که علاءالدین گرد و غبار چراغ جادو رو می گیره از اون دودی بیرون می آید و غول چراغ می آید بیرون غول چراغ همیشه فقط یک چیز رو تکرار می کنه

"" ...  فرمانبردارم سرورم  ... ""


 


- اکثر ما هرگز به خودمون این اجازه رو ندادیم که اون چیزی که واقعا دلمون می خواد طلب کنیم، چون نمی تونیم تصور کنیم که این کار چه جوری انجام می شه.

 

- می تونید کارتون رو از هیچ شروع کنید و از دل هیچ چیز و هیچ راهی، راهی رو پیدا کنید.

 

- نخستین قدم را با ایمان بردارد نیازی نیست که راه پله را ببینید کافی است نخستین قدم را بردارید.

"دکتر مارتین لوترکینگ"


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 و ساعت 18:10 |
                                 

خوب ما میتونیم در دیگاهامون و گرایشاتمون مثبت باشیم و به جذب افراد مثبت و شرایط مثبت گرایش پیدا کنیم. وقتی که ما در گرایشاتمون منفی باشیم یا عصبانی باشیم، در این صورت گرایش به جذب افراد عصبانی و شرایط منفی خواهیم داشت.

 

پس اون چیزی که شما به سوی خودتون جذب می کنید افکار برجسته و قالبی هستند که شما در ذهنتون دارید چه این افکار آگاهانه باشد، چه ناخودآگاه.  

قانونش همینه.

 

                           

 اگر خوب دقت کنید وقتی بحث به قدرت این راز و قدرت نیات ما در زندگی روزمره مون     می رسه هم چیز در دیدمونه تنها باید چشمانمون رو خوب باز کنیم و نگاه کنیم.

می تونید مصداق این قانون رو در جاذبه های اجتمایی ببینید. وقتی که می بینید کسی که بیشتر از بیماری حرف می زنه خودش بیماره و وقتی که می بینید کسی که بیشتر از موفقیت حرف می زنه خودش موفقه.

قانون جاذبه همه جا در پیرامون شما حضور داره فقط باید اون رو درک کنید. هر چیزی که شما مانند آهنربا جذب کنید خواه فکر باشه یا یک شخص باشه یا یک رویداد یا یک روشی از زندگی در واقع باعث تمام اونها شما هستید و این بخاطر قدرت قانون جاذبه است.  

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط احسان در جمعه دهم مهر 1388 و ساعت 12:1 |